مبینامبینا، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه و 12 روز سن داره

خاطرات دختر نازم مبینا

حرف زدن نی نی

مبینای گلم الان چند روزه یاد گرفته همش میگه د د . به محض اینکه میبینه من یا بابایی لباس پوشیدیم شروع میکنه دد  دد   دد   فدای دختر گلم بشم که از الان ددیی شده. ولی نمیدونم چرا تنبل خانم نه سینه خیز میره نه پل   مبینا خانم با اسباب بازی مورد علاقه اش (کبریت)   ...
25 بهمن 1391

مبینا خانم بعد از اومدن از تالار

عموی بابایی که از مکه اومدند مهمانی گرفته بودند. دختر گلم اون شب خیلی خیلی خانم بود کلی نانای کرد کلی هم به همه لبخند میزد. همه میگفتند چه دخمل خوش خنده ای .... قبل از شام هم که دیگه حسابی خسته شده بود روی یکی از میزها خوابید. فدات بشم خیلی دوست دارم.   ...
18 بهمن 1391

تولد مبینای عزیزم

خانم دکتر یزدانی تاریخ 28 خرداد رو برای عمل سزارین من معین کرده بودند اما من و بابایی شب 27 رفتیم مسجد جمکران تا برای سلامت به دنیا اومدن دخملون نماز امام زمان بخونیم. وقتی برگشتیم خونه ساعت حدود 2 نیمه شب بود من حالم خیلی بد شد سریع ساک نی نی رو برداشتیم و رفتیم بیمارستان ولی عصر و من بستری شدم. ساعت 8.30 دقیقه صبح روز 27 خرداد سال 1391 مصادف با شهادت امام موسی کاظم(ع) دخمل گل من با وزن 2970  gr و قد 49 cm  پاشو تو این دنیا گذاشت . قشنگترین و به یادماندنی ترین روز تو کل زندگی پر از فراز و نشیب مامان سمی.... دختر بهاری من کاش می دونستی اون لحظه ای که بعد از ماه ها انتظار تو رو توی بغل من گذاشتن دیدن صورت قشنگت و ب...
20 دی 1391

دخملم وزن نمیگیره

نمی دونم چی کار کنم دخترم خیلی خیلی کم وزن میگیره دکتر می گفت تقریبا روزی 3-5 گرم که واقعا کمه همه جور آزمایشی هم از دختر گلم گرفتن ولی خدارو شکر چیزی نبود. ناز گل من یک کیلو نیم وزن کم داره خسته شدم هر چی بهش غذا می دم خیلی بی اشتها می خوره شیشه خوردن هم بلد نیست نمی دونم چی کار کنم دوست دارم تپل مپل بشه .... ...
17 دی 1391